انقلاب در تعریف جامعهشناختی آن به وجود آمدن تغییرات بنیادین در ژرف ساختهای سیاسی و اجتماعی یک کشور است و بنا بر همین تعریف میتوان نمونه راستینی از آن را در پیروزی نهضت اسلامی مردم به رهبری امام خمینی(ره) در بهمن ماه 1357 مشاهده کرد و این امری نیست که از نگاه صاحبنظران و تئورسینهای برجسته انقلاب پنهان مانده باشد. اگرچه میتوان صدها نمونه و شاهد جهت اثبات چنین مدعایی ارائه کرد، اما به گفته سید مرتضی حسینی، نماینده مردم قزوین در نهمین دوره مجلس شورای اسلامی، نگاهی به ترکیب کلی نمایندگان در مجلس روشنترین گواه برای اثبات صحّت چنین ادعایی است. از این رو بیمناسبت ندیدیم که در آستانه سالگرد سى چهارمین پیروزی انقلاب و آغاز ایام الله دهه مبارک فجر پای سخن این عضو کمیسیسون فرهنگی مجلس بنشینیم و ضمن آشنایی بیشتر با او و نقش اثرگذار وی در تثبیت نهادهای انقلابی در شهرستان قزوین، تصویر انقلاب را در آیینه خاطرات این روحانی مبارز و انقلابی مشاهده کنیم:
جناب حسینی، میگویند شما از کسانی بودید که از سالها قبل از انقلاب به صف مبارزان پیوستید. میخواهیم این ماجرا را از زبان شما بشنویم؟
پدر من از همان جوانی خیلی تحت تأثیر آشیخ هاشم قزوینی بود. آشیخ هاشم، مرد شگفتی بود. از اساتید مقام معظم رهبری بود که رضاخان او را به قلعهی هاشم خان تبعید کرده بود. ما هم مثل همهی بچهها که به نوعی از رفتار پدر تقلید میکنند، از رفتار پدر تقلید میکردیم. بنابراین اگر نخواهم اقرار کنم، باید بگویم که اولین جرقههای انقلابیگری در همان دوران راهنمایی در من زده شد. کلاس اول راهنمایی بودم و در مدرسهی رشدیه درس میخواندم. یک روز برای اینکه به نماز مسجد برسم، با کمی تأخیر به مدرسه رسیدم. معلم مدرسهی ما مردی بود به نام آقای بیات. آن زمان معلمها معمولاً از جاهای دوردست میآمدند و در شهرستانها تدریس میکردند. بیشتر آنها هم اعتقادی نداشتند. گفت: چرا دیر آمدی؟ گفتم: رفته بودم مسجد نماز بخوانم. گفت: نماز چیست؟ نباید میرفتی. گفتم: این وظیفهی ماست. بعد شروع کرد به استدلال کردن که اصلاً خدایی وجود ندارد. به هر حال یکی از همروستاییهایمان که از من هم انقلابیتر بود، با او جروبحث شدیدی کرد و دبیرمان او را از کلاس بیرون انداخت. فردای آن روز، پدرش به مدرسه آمد و نسبت به عمل معلم اعتراض کرد. با این حال، معلممان تا آخر سال با دانشآموزان مسلمان و با اعتقادش بد بود.
هر شب حدود 5 یا 6 سخنرانی انجام میدادم. در قزوین، اعلامیههای امام را به بازاریان میرساندم. جزو طلبههایی بودم که نقش اساسی در برپایی تظاهرات دو ماه محرم و صفر سال 1357 داشتند.
پس از گذشت چند سال، شخصی به نام محمد محمد رضایی با خواهر بنده ازدواج کرد. آقای رضایی در دانشگاه تهران در رشتهی فلسفه تحصیل کرده و لیسانس گرفته بود. شاگرد آقای مفتح و مطهری بود و با جریانهای انقلابی آن زمان ارتباطاتی داشت. نوارهای سخنرانیهای ممنوعه را از انقلابیون دریافت میکرد و با خود به شال میآورد. پدرم یک ضبط صوت خریده بود که با باتری کار میکرد و نوارها را به همراه دامادمان و چند نفر معتمد دیگر در اتاقهای خالی و به شکل مخفیانه گوش میدادند. من هم که کم سنوسال بودم این نوارها را مخفیانه گوش میکردم.
در سال 53 و بعد از اتمام دورهی دبیرستان به مدرسهی صالحیهی قزوین رفتم. مسئول حوزه حاجآقا شالی بود. در این مدرسه با حاج سید نورالدین اَشکِوَری آشنا شدم. ایشان از شاگردان خاص مرحوم محمدباقر صدر و از علمای نجف بود. وجهه بارز ایشان تیزهوشی و شناخت دقیقشان نسبت به جریان روشنفکری در ایران بود. یاد گرفتم که نباید به روشنفکران غربزده اعتماد کنیم. آقای اشکوری همهی روشنفکران غربزده آن زمان را نام میبرد و میگفت: همهی اینها آمریکایی و انگلیسی هستند و فقط شدت و ضعف دارند. به هر حال در ابتدای طلبگی، خط سیاسی خودم را مشخص کردم.
بعدها که برای تحصیل به حوزهی علمیه قم مشرف شدم این تحلیلها دقیقتر شد. و جلوههایی از انحرافات حوزه نیز دستگیرم شد. باند مهدی هاشمی در آن زمان به شهرت رسیده بود. آقای صالحینجفآبادی، از نزدیکان آقای منتظری، کتابی دربارهی امام حسین (ع) نوشت و در آن کتاب، علم امامت را منکر شد. آقای منتظری برای این کتاب تأییدیه نوشته بودند؛ اما بزرگان بسیاری مانند آیتالله گلپایگانی و آیتالله صافی گلپایگانی علیه این کتاب موضع شدید گرفتند و گفتند که محتویات این کتاب، نظر وهابیت است. حتی آقای صافی گلپایگانی، کتابی در رد کتاب آقای صالحی نجفآبادی نوشت.
در سال 56 که دوباره به مدرسهی صالحیهی قزوین برگشتم، با نظریات حضرت امام خمینی(ره) آشنا شده بودم و با ارشادات حاج آقا شالی و با شعله گرفتن آتش انقلاب و دیدن علاقهی مردم به فعالیتهای انقلابی، سخنرانیهای آتشینی ضد رژیم پهلوی برپا کردم و به بیان ویژگیهای بارز حضرت امام خمینی(ره) پرداختم. در این راه از هدایتهای آیتالله شالی استفاده میکردم؛ تا اینکه برای نخستین بار به وسیلهی ساواک قزوین احضار و بازداشت شدم.
در یکی از سخنرانیها در سال 1356 که تازه 20 ساله شده بودم، علیه شاه و عمالش مطالب تندی را گفته بودم. فردای آن روز چند مأمور ساواک آمدند و مرا بازداشت کردند. بازجو در جریان بازجویی به من گفت که مأموران ساواک تمام حرفهایم را ضبط کردهاند. گفت: آنچه بالای منبر گفتی را بنویس تا ببینم با آنچه در نوارت ضبط شده تطبیق میکند یا نه. هرچه کردند، با تهدید، شکنجههای روحی و جسمی، کتک و تطمیع نتوانستند مرا راضی به نوشتن مطالبی کنند که در سخنرانی شب قبل از آن به زبان آورده بودم. در این میان، هر کسی از راه میرسید، کتکی به من میزد. مثلاً یک شخص از راهنمایی و رانندگی آمده بود. من را دید و یک سیلی محکم زیر گوشم نواخت.
بازجو در جریان بازجویی به من گفت که مأموران ساواک تمام حرفهایم را ضبط کردهاند. گفت: آنچه بالای منبر گفتی را بنویس تا ببینم با آنچه در نوارت ضبط شده تطبیق میکند یا نه. هرچه کردند، با تهدید، شکنجههای روحی و جسمی، کتک و تطمیع نتوانستند مرا راضی به نوشتن مطالبی کنند که در سخنرانی شب قبل از آن به زبان آورده بودم.
آنجا دیدم که سیدمحمد موسوی، خواهرزاده آیتالله شالی را هم آوردهاند. او را نزدند؛ ولی خیلی توهین و فحاشی کردند. به هر حال بعد از اتمام بازجویی و دانستن اینکه به راه آنها نخواهم آمد، مرا به انفرادی فرستادند.
به مدت 4 روز ما را روزها بازجویی میکردند و شبها به زندان میبردند؛ تا اینکه در روز پنجم، سرهنگ انصاری تصمیم گرفته بود ما را به تهران و ساواک مرکز تحویل دهد. اما در همان روز به خاطر رایزنیهایی که شده بود، داوود گیلانی نمایندهی بویینزهرا در مجلس شورای ملی و آقای برازندهپی رییس دادگستری قزوین که انسان شریفی بود، واسطه شدند و ساواک قزوین من و آقای سیدمحمد موسوی را با اخذ تعهد آزاد کرد. در همین گیرودار، حاج آقامصطفی فوت کرد و علمای قزوین، مانند روحانیون سراسر کشور مراسم ختم برگزار کردند. من هم جزو طلبههایی بودم که مراسم ختم حاج آقامصطفی را در قزوین مدیریت میکردند. چند روز بعد هم همراه چند تن از دوستان، در شال مراسم ختمی برگزار کردیم.
در شال رسم اینطور بود که بعد از نماز صبح، از بلندگوی مسجد اذان پخش میشد و خادم مسجد اعلام میکرد، یک نفر فوت کرده است. مردم میآمدند و میدیدند که گردانندگان مجلس از چند طایفه و فامیل مختلف هستند و این سئوال در ذهنشان ایجاد میشد که چه کسی مرده است؟ وقتی مسجد از حضور مردم پر شد، مقالهمان علیه شاه را خواندیم و تا ژاندارمری بخواهد خبردار شود و اقدامی کند، از شال خارج شدیم.
آن دوران به سبب اوجگیری انقلاب اسلامی، زمان سختگیری بسیار ساواک علیه روحانیت بود. آقای اشکوری را ـکه استاد مدرسهی صالحیه بودند و طلبههای بسیاری به خاطر وی در این مدرسه تحصیل میکردند تبعید کردند. قصد دستگیری آیتالله شالی را داشتند که با اقدام به موقع آقای شالی موفق به این کار نشدند.
با اوجگیری انقلاب، فعالیتهای ما هم بیشتر شد. چنانکه برای تبلیغ و سخنرانی روزی نبود که به اطراف قزوین مانند قلعهی هاشمخان، خوزنین، نوده، ابراهیمآباد، دانسفهان، سگزآباد و شال نروم و سخنانی علیه شاه بیان نکنم. هر شب حدود 5 یا 6 سخنرانی انجام میدادم. در قزوین، اعلامیههای امام را به بازاریان میرساندم. جزو طلبههایی بودم که نقش اساسی در برپایی تظاهرات دو ماه محرم و صفر سال 1357 داشتند. جریان از این قرار بود که حاج آقا شالی برای اینکه بتواند سد حکومت نظامی در قزوین را بشکند، با عدهای از مریدان خود از شال و مناطق اطراف در حالی که خود بر بالای یکی از ماشینها سوار شده بود، به اتفاق مردم به سمت قزوین حرکت کردند و اولین تظاهرات مردمی را از میدان ولیعصر به سمت مرکز قزوین آغاز کردند. با شروع تظاهرات و ریختن ترس مردم، کمکم از اقشار دیگر مردم به این تظاهرات پیوستند. در آن زمان البته بیشتر بدنهی ارتش به ملت پیوسته بودند. در همین خیابان بود که ما با هماهنگی یکی از دوستان که آن موقع در لشکر 16 زرهی قزوین سرباز بود و الان در خیابان مولوی قصابی دارد، بالای تانک رفتیم و به اتفاق همین دوستان عکس یادگاری گرفتیم. بندهی خدا میگفت، شما بالاخره سرم را بالای دار میبرید.
ما هم مثل همهی بچهها که به نوعی از رفتار پدر تقلید میکنند، از رفتار پدر تقلید میکردیم. بنابراین اگر نخواهم اقرار کنم، باید بگویم که اولین جرقههای انقلابیگری در همان دوران راهنمایی در من زده شد.
این مبارزات ادامه داشت تا اینکه انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام (ره) به پیروزی رسید. لحظهی ورود امام (ره) به خاک میهن را از تلویزیون یکی از همسایههای آقای شالی دیدیم که جزو بهترین لحظههای عمر همهی ما بود. پس از حضور امام (ره) در مدرسهی علوی، بنا شد علما و بزرگان برای بیعت به دیدار امام (ره) بروند. حاج آقا شالی فرمودند، ما هم برویم. مدرسه علوی شلوغ بود. چند دقیقه فرصت دیدار دادند. دست امام(ره) را بوسیدیم و امام(ره) هم از آقای شالی تشکر کردند و گفتند: شنیدم خیلی زحمت کشیدهاید.
اجازه بدهید اشارهای هم به قضایای اخیر در روابط فی ما بین دولت و مجلس داشته باشیم، همان طور که مستحضرید در آن "یکشنبه سیاه"(به تعبیر برخی از نمایندگان مجلس) صحبتهایی میان آقایان احمدینژاد و لاریجانی رد و بدل شد که به اعتقاد برخی مصداق بارز عدول از فرمایشات مقام معظم رهبری در زمینه حفظ وحدت و پرهیز از تشنجات بود. تحلیل شما از این مساله چیست و آیا چنین اتفاقاتی را به نفع نظام و در جهت استیفای حقوق اساسی مردم تلقی میکنید یا خیر؟همان طور که اشاره کردید چنین رفتارهایی مصداق بارز عدول از دیدگاههای رهبر فرزانه انقلاب و مصالح تععین شده از سوی ایشان است و به طور قطع مردم به عنوان ولی نعمتان اصلی انقلاب از آن ناخشنود هستند و تردیدی نیست که دشمنان از به وجود آمدن چنین وضعیتی ابراز شادمانی میکنند. من شخصا وجود جریان انحرافی و فتنه را در پشت سر این وقایع محرز میدانم و شک ندارم که کارگردان اصلی این اتفاقات همین عناصر هستند. اما متاسفانه مسئولان نظام یعنی روسای دو قوه مقننه و مجریه این درایت و هوشمندی را نداشتند که با تشخیص این مسائل مجری اوامر آنها نشوند.
درست است که از دید حاضران در صحنه و تماشاگران وقایع آقای لاریجانی در آن رو در رویی و مناقشه با رئیس جمهور پیروز شد، اما از یک منظر کلی تر باید اقرار کرد که این نزاع هیچ پیروزی نداشت، بلکه تنها یک بازنده داشت که آن هم نظام جمهوری اسلامی بود.
درست است که از دید حاضران در صحنه و تماشاگران وقایع آقای لاریجانی در آن رو در رویی و مناقشه با رئیس جمهور پیروز شد، اما از یک منظر کلی تر باید اقرار کرد که این نزاع هیچ پیروزی نداشت، بلکه تنها یک بازنده داشت که آن هم نظام جمهوری اسلامی بود. اگر آقای احمدینژاد حقیقتا اعتقاد به ولایت داشت آن صحبتها را بیان نمیکرد، بلکه در این وضعیت دشوار اقتصادی و در موقعیت تحریم که دشمن به ما فشار آورده و مردم در مضیقه شدید مالی هستند، به فکر ایجاد راه حلی برای برون رفت از این تنگناها بود. از طرف مقابل، آقای لاریجانی نیز اگر به فکر مصالح نظام و مردم بود، نباید وارد این مقابله و رودررویی میشد. اما متاسفانه دشمنان نظام و طراحان پشت صحنه نخواستند و نگذاشتند که این جریانات پیش نیاید و ما دچار چنین وضعی نشویم.
اگر آقای احمدینژاد حقیقتا اعتقاد به ولایت داشت آن صحبتها را بیان نمیکرد، بلکه در این وضعیت دشوار اقتصادی و در موقعیت تحریم که دشمن به ما فشار آورده و مردم در مضیقه شدید مالی هستند، به فکر ایجاد راه حلی برای برون رفت از این تنگناها بود. از طرف مقابل، آقای لاریجانی نیز اگر به فکر مصالح نظام و مردم بود، نباید وارد این مقابله و رودررویی میشد.
با توجه به در پیش بودن روز 22 بهمن و راهپیمایی فراگیر مردمی، پیشبینی شما نسبت به واکنشهای مردمی در این روز چیست؟ آیا اساسا مردم به این مسائل اخیر و مناقشات پیش آمده ورود پیدا میکنند یا خیر؟ قطعا مردم هوشیار و آگاه ما واکنش نشان خواهند داد، چون گذشته هم همین را نشان داده و تردیدی در این نیست که معدل هوش سیاسی مردم از مسئولان بالاتر است. من خاطرم هست که چندی پیش مقام معظم رهبری در جریان دیدار با مسئولان و در حضور رئیس جمهور و هیات دولت فرمودند مردم فشارهای اقتصادی و تنگناهای مالی را تحمل میکنند، اما چیزی که برای آنها قابل تحمل نیست، وجود اختلافات و درگیری میان مسئولان است. متاسفانه هنوز زمان زیادی از بیان این حرف حضرت آقا نمیگذرد که ما شاهد این تقابل میان رئیس جمهور و رئیس مجلس هستیم. بنابراین مردم حتما واکنش نشان خواهند داد و به تبعیت از فرامین رهبری و دفاع از کیان اسلامی خودشان وارد صحنه عمل خواهند شد.