یکی از همراهان مرحوم آقای ابوترابی که در حادثه تصادف منجر به رحلت ایشان جان سالم بهدر برده بود میگفت با مرحوم ابوترابی و پدر بزرگوارش راهی مشهد مقدس بودیم که در بین راه پدر آقای ابوترابی به ایشان می گوید خوشا به حالت که در حرم رضوی قبری داری. حاجآقا رو به پدر می کند و می گوید انشاءالله در همین سفر سعی میکنم برای شما هم قبری تهیه کنم.می گفت همین که صحبت ایشان تمام شد صدای مهیب برخورد خودروها را شنیدم و پس از آن متوجه شدم که هر دو عزیز را از دست دادهام. و چه زود پدر به خواسته خود رسید و هر دو در جوار امام رئوف آرمیدند.
ابوترابی با قامتی بلند و قدمهایی استوار، نماد درخشان آزادگی بود. شرکت در جنگ برای دفاع از کشور و تحمل ده سال اسارت همراه با سرافرازی و مقاومت، تصویر گویایی است که از حجتالاسلام والمسلمین ابوترابی در ذهن همهی ایرانیان نقش بسته است. او افتخار روحانیت انقلابی ایران است. دیندار و باتقوا، مؤمن و خداترس، بیاعتنا به دنیا... اما اینها همه عناصر شخصیت این سید مظلوم نیست. در شخصیت به ظاهر ساده اما در واقع عمیق و سرشار از راز و رمز او، عناصر دیگری نیز وجود دارد که باید روایت آنها را از زبان کسانی شنید که با او همرزم بودهاند. یکی از آن بزرگواران آزاده سرافراز حجتالاسلام والمسلمین محمدهاشم عاملی است که در ذیل به گوشهای از خاطرات ایشان در آن دوران میپردازیم.
1) حاج آقادر ابتدا لطفا خودتان را معرفی کنید و به اختصار در خصوص فعالیتهایتان پیش از رفتن به جبهه توضیح دهید.
بسم الله الرحمن الرحیم .اینجانب محمدهاشم عاملی فرزند حجتالاسلام حاج شیخ مرتضی عاملی در سال 1346 در شهر شال از توابع استان قزوین متولد شدم و دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاه خویش سپری نمودم.
پایان دوران تحصیلات ابتدایی من مصادف با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی بود. بنده هم مانند دیگر فرزندان ایران اسلامی در راهپیماییها و تظاهرات شرکت میکردم و از آنجا که امام دستورات خویش را در خصوص مبارزه مردم تا سقوط شاه از طریق اعلامیهها به اطلاع مردم میرساند من هم با وجود سن کم اعلامیههای حضرت امام را پیگیری میکردم.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی با توجه به علاقهای که به تحصیلات حوزوی داشتم با موافقت ابوی به حوزه علمیه قزوین رفتم و افتخار سربازی مکتب امام صادق(ع) را کسب نمودم.
در دوران حضور در حوزه ضمن تحصیل و تدریس، مدیریت داخلی حوزه علمیه صالحیه قزوین و بعدها مسئولیت گزینش حوزه علمیه تاکستان را برعهده داشتم و در همان ایام تحصیل بارها توفیق حضور در جبههها را پیدا کردم.
2) درباره اینکه چگونه و در چه سالی به جبهه اعزام شدید و در خصوص فعالیتهایتان در جبهههای جنگ بفرمایید.
پس از گذراندن دوره آموزش نظامی در پادگان 16 زرهی قزوین برای اولین بار در رمضان 1361 به جبهه اعزام شدم و در عملیات رمضان شرکت کردم. پس از آن به جبهه کردستان و سپاه بانه رفتم و مأموریتم را در تپههای سویچ و اطراف بانه با لباس مقدس روحانیت سپری کردم. در مرحله سوم با تیپ مسلمبن عقیل در منطقه گیلانغرب و در محور تنکاب که نامی آشنا برای رزمندگان اسلام است، شرکت نمودم.
هر بار که از جبهه برمیگشتم دلتنگ رزمندگان و فضای معنوی حاکم بر جبهه که به تعبیر حضرت امام یک دانشگاه بود، میشدم و چندی بعد مجدداً عازم جبهه میگشتم.
در مرحلهی چهارم برای تبلیغ به جنوب کشور و به لشکر 31 عاشورا اعزام شدم. لشکری که فرمانده رشید خود را از دست داده بود ولی همه همچنان لشکر را به نام شهید باکری میشناختند. ایامی که در این لشکر بودم بارها به خطوط مرزی از جمله هورالعظیم رفتم. در یکی از این روزها که در هورالعظیم بودم دهها فروند هواپیمای دشمن به هور حمله کردند و صحنه عاشورا برای ما تداعی نمودند. رزمندگان زیادی در آن حمله به شهادت رسیدند.
در نهایت برای پنجمین بار در تاریخ 20 فروردین 1365 به لشکر 8 نجف (لشکر همیشه پیروز اصفهان) اعزام شدم که این در واقع آخرین اعزام ما بود و در همین دوره به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.
3)حاج آقای عاملی در خصوص نحوه اسارت خود و اینکه در کدام اردوگاهها حضور داشتهاید و نیز در خصوص فعالیتهای خویش در اردوگاهها توضیح دهید.
پس از فتح فاو توسط رزمندگان اسلام، صدام بارها با چند لشکر به فاو حمله کرد تا این منطقه را از ایران پس بگیرد اما موفق نشد. در عین حال فرماندهان ایرانی تصمیم گرفتند تا دست به عملیات بزنند و از این طریق حملات دشمن بعثی را متوقف کنند. مأموریت به لشکر 8 نجف داده شد. سردار سر افراز اسلام شهید احمد کاظمی این مأموریت را به گردان 14 معصوم(ع) سپرد که شهید اعتصام فرماندهی آن را به عهده داشت. ایشان نیز چند نفر را مشخص کردند تا به صورت تیمی عملیات را هدایت کنند. بنده نیز توفیق داشتم که مسئولیت تیم عملیات را به عهده بگیرم. در این عملیات لباس روحانیت را تحویل تعاون دادم و لباس نظامی پوشیدم و به همراه دیگر فرماندهان از جمله خود شهید اعتصام راهی عملیات شدیم.
شب نهم اردیبهشت سال 65 ساعت 9 شب با 120 نفر از نیروها به دشمن حمله کردیم. در آن عملیات ابتدا مواضع از پیش تعیینشده را تصرف کرده و دشمن را به خطوط عقبتر راندیم اما از آنجایی که تعداد ما بسیار اندک و شمار نیروهای دشمن بسیار زیاد و غیرقابل مقایسه با ما بود اکثر نیروها به شهادت رسیدند و یا زخمی شدند و بنده نیز به همراه دو تن از همرزمان خویش پس از مجروحیت شدید به اسارت دشمن بعثی درآمدیم.
بعثیها از همان ابتدا خباثت خویش را نشان دادند و با اینکه به شدت مجروح شده بودم نهتنها کمترین ترحمی به من نکردند از همان لحظات آغازین بازجوییهای سخت همراه با شکنجه را آغاز کردند. هر بار هم که میخواستند ما را سوار ماشین نظامی کنند یا از ماشین پیاده نمایند با دستان بسته و با اینکه مجروح بودیم ما را از ماشین به پایین پرت میکردند.
بدون اینکه کوچکترین اقدام درمانی برای جراحتهای شدید ما انجام دهند به صورت شبانهروزی دست و پا و چشمهای ما را بسته بودند و فقط موقع غذا خوردن دست ما را باز میکردند.
بعد از سه روز ما را از بصره به بغداد بردند و تحویل استخبارات دادند. از لحظه ورود به استخبارات پذیرایی مفصلی از بنده نمودند به طوری که بعدها یکی از اسرا که شاهد شکنجههای من در استخبارات بود میگفت که آنقدر تو را کتک میزدند و شکنجه میکردند که من باور نمیکردم جان سالم به در ببری و زنده بمانی.
مدتی که در استخبارات بودیم بازجوییهای زیادی از من به عمل آمد و به دفعات با من شدیداً برخورد میکردند ولی بحمدالله ذرهای در روحیه من تأثیری نداشت و فقط به یاد زندانی بغداد حضرت امام موسی کاظم(ع) میافتادم و روحیه میگرفتم.
به هر حال دوران شکنجه و بازجویی در استخبارات سپری شد و مرا تحویل اردوگاه شماره 10 رمادی دادند. مدت 3 سال در آن اردوگاه بودم و علیرغم همه محدودیتها و فشارها بنده و دیگر دوستان طلبه سعی میکردیم به رسالت خویش عمل کرده و در همان وضعیت نیز دست از تبلیغ برنمیداشتیم. در آن دوران از تدریس دروس مختلف از جمله تفسیر و ترجمه قرآن، تاریخ اسلام، اخلاق و بیان فضایل اهلبیت(ع) غفلت نکرده و حتی احکام ضروری اسلام را براساس فتاوای حضرت امام (رحمـﺔالله علیه) نوشتم و برای استفاده در اختیار اسرا قرار دادم.
با همراهی دیگر طلبهها و بعضی از فرماندهان سپاهی مراسم مذهبی را برگزار میکردیم و از این طریق سعی مینمودیم ارزشهای دینی و انقلابیمان در دوران سخت اسارت و غربت به فراموشی سپرده نشود. از جمله کارهایی که در اردوگاه انجام دادم تدوین زندگینامه حضرت امام بود. پس از رحلت حضرت امام(ره) که حقیقتاً تلخترین خاطره دوران اسارت ما بود، بر آن شدم که زندگینامه امام را تدوین کنم. بنابراین از یکی از اسرا که خط زیبایی داشت خواستم که محفوظات مرا در خصوص امام بنویسد و ظرف مدت 10 روز بالغ بر 80 صفحه مطلب در مورد امام و احوالات ایشان به رشته تحریر درآمد و در اختیار اسرای عزیز قرار گرفت. همچنین در آن ایام بعد از رحلت امام 40 روز جلسه ختم قرآن برای امام برگزار کردیم.
پس از 3 سال اسارت در اردوگاه رمادی ما را به اردوگاه 17 تکریت انتقال دادند. هنگام انتقال از رمادی به تکریت ما را وسط اردوگاه به صف نشاندند و به صورت گروههای 5 نفری میبردند و سربازان عراقی که از پیش به صف ایستاده بودند با کابل و باتوم به جان اسرا افتادند و در حین کتک زدن دائماً تکرار میکردند «کربلا»؛ یعنی شما که کربلا میخواستید، این هم کربلا.
در هر صورت پس از آزار و اذیت فراوان ما را به اردوگاه تکریت بردند. هنگامی که به آنجا رسیدیم یک پادگان خالی را دیدیم که هیچ امکانات اولیهای نداشت و تا چند روز حتی آب آشامیدنی هم نداشتیم.
بعد از مدتی متوجه شدیم که پس از 3 سال اسارت تازه ما را به جایی آوردهاند که صلیب سرخ هیچ اطلاعی از انتقال و اردوگاه ما ندارد. با تلاش دوستان و با پیگیریهای مسئولان جمهوری اسلامی بعد از چند ماه صلیب سرخ به اردوگاه ما نیرو اعزام کرد و از ما مجدداً ثبتنام نمود و تا پایان دوران اسارت در همین اردوگاه بودیم.
4) چگونه با مرحوم ابوترابی آشنا شدید و چه خاطراتی را از ایشان در دوران اسارت دارید.
مدتی از حضورمان در اردوگاه تکریت میگذشت که یک شب سرباز عراقی آمد و اسامی اسرای جدید را خواند. در همین حین متوجه شدم که اسم مرحوم حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابی هم در لیست اسرای جدید است و احتمال دادم که ایشان را هم به اردوگاه ما بیاورند. حدسم درست بود و چند روز بعد همین اتفاق افتاد و مرحوم ابوترابی را به اردوگاه ما آوردند. بنده که از قبل با نام حاجآقا و تصویر ایشان آشنا بودم به سراغ ایشان رفتم و خود را معرفی کردم. ایشان هم اظهار محبت نمودند و مرا در آغوش گرفتند. از آن روز به بعد توفیق حضور در محضر ایشان را پیدا کردم و در ایامی که در خدمت ایشان بودیم به همراه حاج آقای صباغی از ایشان درخواست کردیم که برای ما کلاس خصوصی بگذارند. ایشان هم موافقت کردند و برای شروع زیارت امینالله را برای ما شرح و تفسیر نمودند. حدود یکسال و نیم در یک اردوگاه و در یک آسایشگاه در محضر ایشان بودم و ضمن همکاری با ایشان در امور مختلف، بهرههای فراوانی از محضرشان بردم. من بزرگان زیادی را دیدهام و با علمای زیادی حشر و نشر داشتهام اما شخصیتی به بزرگی ایشان در اخلاق و آداب و عمل ندیدهام. هیچگاه عمل متناقضی از ایشان مشاهده نکردم. عبادات ایشان منحصر به فرد بود. من خودم شاهد بودم که ایشان بعد از نماز صبح به سجده میرفتند و تا طلوع آفتاب در حالت سجده باقی میماندند.
ایشان با اخلاق و اعمال خود دوست و دشمن را مجذوب و شیفته خود کرده بود و حتی برخی اوقات سربازان بعثی را هم تحت تأثیر خود قرار میداد.
مرحوم ابوترابی میگفت روزی فرمانده عراقی آمد و به ما گفت که بناست به زودی گروهی از صلیب سرخ به دیدن شما بیایند. فرمانده تأکید کرد که کسی حق ندارد در خصوص شکنجهها و کمبودها با آنان سخن بگوید. بعد از آمدن و رفتن صلیب سرخ، عراقیها متوجه شدند که شکایتی از طرف ما به نیروهای صلیب سرخ نشده است.
از حاجآقا سؤال میکنند که چرا با آنها صحبتی نشده و گلایهای مطرح نکردهاند. آقای ابوترابی به ایشان میگوید هرچه باشد ما و شما مسلمانیم. دین و دستورات بزرگان ما اجازه نمیدهد که من شکایت یک مسلمان را به یک غیرمسلمان ببرم و از این رو حرفی به آنها نزدم. همین عمل مرحوم ابوترابی باعث شده بود که آنها تحت تأثیر روحیات و اخلاق کریمانه آن بزرگوار قرار بگیرند.
در یک مورد دیگر آقای ابوترابی میفرمود روزی مرا برای شکنجه بردند. من خودم را برای هرگونه شکنجه و ضرب و شتمی آماده کرده بودم اما متوجه شدم که این بار روششان را تغییر دادهاند. از آنجایی که از من کاملاً مأیوس شده بودند ابزار شکنجه را تغییر داده بودند. پس از اینکه دوباره موفق نشدند اعترافی از من بگیرند با چکش میخی آهنین را در سر من کوبیدند تا شاید از این طریق من را به تسلیم وادارند.
اما این بار هم خداوند متعال من را یاری نمود و با صبر و مقاومت از این آزمایش الهی هم سربلند بیرون آمدم.
5) در خصوص ویژگیهای اخلاقی و اثرات حضور ایشان در میان اسرا بفرمایید.
اخلاق مرحوم ابوترابی همه را تحت تأثیر قرار میداد. حتی عراقیهای بعثی که بسیار قسیالقلب و سنگدل بودند نیز گاه تحت تأثیر ایشان قرار میگرفتند.
یکی از عراقیها که بسیار خشن بود و وحشیانه به بچهها حمله میکرد و آنها را مورد ضرب و شتم قرار میداد بعد از چند جلسه برخورد با حاجآقا به تدریج رفتار خود را اصلاح کرد و تا حدود زیادی رفتارش معتدل شد. تا جایی که روزی خدمت آقای ابوترابی آمد و ضمن عذرخواهی از ایشان تقاضا نمود که از بچهها برای او طلب مغفرت کنند. بنده خود شاهد بودم روزی که این عراقی از اردوگاه میرفت، چشمانش پر از اشک بود و متواضعانه آقای ابوترابی را در آغوش گرفت و با ایشان خداحافظی کرد. حتی مأموران صلیب سرخ هم که قرابتی با ما نداشتند تحت تأثیر اخلاق ایشان قرار گرفته و ایشان را به بزرگی یاد میکردند.
حضور حاجآقا در اردوگاههای مختلف برای همه اسرا امیدبخش و مایه آرامش بود. با وجود اینکه عراقیها روی ایشان بسیار حساس بودند و اجازه فعالیت خاصی را به ایشان نمیدادند و در دوران طولانی اسارت به اردوگاههای مختلفی انتقال داده شدند اما اسرا از همین حضور ایشان بهرهمند میشدند و ایشان مانند خورشید میدرخشیدند و در میان اسرا اثرات معنوی خود را بهجا میگذاشتند.
6) حاج آقا لطفا در خصوص دوران پس از آزادی مرحوم ابوترابی از اسارت توضیح دهید.
حاجآقای ابوترابی در بدو ورود به ایران با توجه به سوابق درخشان قبل و بعد از انقلاب و دوران اسارت مورد توجه و عنایت رهبر معظم انقلاب قرار گرفتند و از سوی ایشان به عنوان نماینده حضرت آقا در امور آزادگان منصوب شدند که در دوران تصدی این مسئولیت زحمات زیادی برای آزادگان کشیدند و همواره در خصوص رفع نیازها و مشکلات این قشر تلاش میکردند.
جالب است بدانید وقتی ایشان به عنوان کاندیدای جامعه روحانیت برای نمایندگی مجلس انتخاب شده بود، در آن ایام ایشان برای زیارت در سوریه به سر میبردند و در ایران نبودند. پس از مراجعت از سفر خدمت آقای ابوترابی رفتم و به ایشان تبریک گفتم. وی با لحن خاصی فرمودند آقاجان این که تبریک ندارد. اگر بنده توانستم در دوران نمایندگیام خدمتی ارائه دهم جای تبریک گفتن دارد. در حال حاضر باید به من تسلیت بگویید چراکه این مسئولیت بسیار سنگین است.
7) ایشان پس از آزادی بارها با پای پیاده برای زیارت حرم امام رضا(علیهالسلام) به مشهد مشرف شدند. لطفاً در خصوص برنامههای پیادهروی ایشان نیز توضیح دهید.
حاجآقا در دوران اسارت نذر کرده بود که اگر آزاد شود و به ایران برگردد، هشت بار به صورت پیاده به مشهد مقدس برای زیارت مشرف شوند که علیالقاعده بعد از آزادی به نذر خویش عمل کردند و این برنامه نیز با برکاتی همراه شد. و آن اینکه عدهای از دوستان آزاده و علاقهمندان به این حرکت پیوستند و در این مسیر ایشان را همراهی نمودند. بعدها این حرکت به یک همایش پیادهروی بین حرم حضرت امام(ره) و حرم حضرت علیبن موسیالرضا (علیهالسلام) تبدیل شد. همچنین بر همین اساس این انگیزه و حرکت مقدس به وجود آمد که ایشان به همراه عاشقان حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) طرح پیادهروی تا مرز خسروی در روز عرفه را اجرا کنند که این منطقه نزدیکترین نقطه به کربلا بود. شاید همین حرکتهای عاشقانه و مقدس و دعای همین عاشقان و دلسوختگان بود که زمینه زیارت عتبات عالیات را پس از سالها محرومیت فراهم نمود.
8) حاجآقا در پایان اگر نکته خاصی در خصوص مرحوم ابوترابی به ذهنتان میرسد، بفرمایید.
یکی از همراهان مرحوم آقای ابوترابی که در حادثه تصادف منجر به رحلت ایشان جان سالم بهدر برده بود میگفت با مرحوم ابوترابی و پدر بزرگوارش راهی مشهد مقدس بودیم که در بین راه پدر آقای ابوترابی به ایشان می گوید خوشا به حالت که در حرم رضوی قبری داری. حاجآقا رو به پدر می کند و می گوید انشاءالله در همین سفر سعی میکنم برای شما هم قبری تهیه کنم.می گفت همین که صحبت ایشان تمام شد صدای مهیب برخورد خودروها را شنیدم و پس از آن متوجه شدم که هر دو عزیز را از دست دادهام. و چه زود پدر به خواسته خود رسید و هر دو در جوار امام رئوف آرمیدند.
سخن پایانی...
امیدوارم مردم شریف ایران کمافیالسابق از آرمانها و دستاوردهای بلند این انقلاب و جمهوری اسلامی که میراث بزرگ امام خمینی و حاصل مجاهدت هزاران شهید و جانباز و رزمنده است، محافظت کنند و هیچگاه مجاهدتهای این عزیزان به ویژه مرحوم آقای ابوترابی را از یاد نبرند.