|
اشاره
رزمندگان اسلام در منطقه عمومی شلمچه، کنار پتروشیمی عراق، عملیات کربلای هشت را آغاز کردند. عراق که موقعیت خود را بر باد رفته می دید با تمام توان در مقابل رزمندگان ایستاد تا شاید در برابر حملات رعدآسای ایثار گردان جبهة حق کاری صورت دهد، اما هیچ قدرتی را تاب ایستادن در برابر لشکری نبود که خانواده هایشان برای بر زمین نماندن فرمان رهبرشان، فرزندانشان را به قربانگاه می فرستادند.
آن روز، مظفر و غلامعلی در لحظات سخت، باز هم کنار هم بودند؛ مثل غذا خوردن و مناجات شبانه و صف نماز جماعتشان.
مثل اینکه هر دو تای شان یکی بودند: جای خوابشان یکی بود و در یک صف نماز می خواندند؛ بر سر یک سفره و کنار هم می نشستند و هیچ کس نمی توانست آنها را از هم جدا کند؛ حتی فرمانده گردان وقتی نیروها را تقسیم کرد، متوجه شد این دو از هم جدا نمی شوند؛ با اینکه پانزده بهار بیشتر از عمرشان نمی گذشت، اما رفتار و حرکات آنها نشان از عمری بندگی و طاعت در راه خدا بود؛ البته با شیطنت های دوران نوجوانی.
یکی فرمانده بود و دیگری فرمان بردار. نوای «یا زهرا»ی آنها موقع تمرین مداحی، خود به خود تبدیل به مجلس عزاداری می شد. چادر هشت نفره ما با نوای زیبای آن دو محفلی شده بود برای جمع شدن بچه های رزمنده. هرگاه یکی نفس کم می آورد، دیگری شاگردی می کرد.
وقتی با هم می خندیدند، بچه ها به تماشای خنده آنها می نشستند. خودشان هم این را فهمیده بودند. با همه گردان رفیق بودند.
هر کاری که انجام می دادند، ناخودآگاه بچه های گردان شهادت حضرت زهرا(س) هم همراه آنها می شدند. یکی اسمش مظفر بود و دیگری غلامعلی.
در نیمه های یکی از شب ها با صدای خنده ای از خواب پریدم. نگاه کردم و دیدم غلامعلی است. مظفر هم در کنارش ایستاده بود. نگاهشان که به من افتاد، صدای خنده شان بلندتر شد. مات و مبهوت آنها را تماشا می کردم که مظفر رو به غلامعلی گفت: شنیدی پدربزرگ حسین به علت خفگی در آب، دندان هاش استخوان شد و ریش هاش مو؟ غلامعلی با صدای بلند گفت: آره، ولی به حسین نگو ناراحت می شه؟
خواب از چشم هایم پرید و گوش هایم چهار تا شد. تا به خودم آمدم، بحث را عوض کردند. کار هر شب آنها بود. هر شب سراغ یک نفر می رفتند و فقط کافی بود صدای خنده آنها در تاریکی شب بپیچد تا همه از خواب بیدار شوند و تماشاچی رفتار آنها باشند. وقتی که از بیداری بچه ها مطمئن می شدند در گوشه ای خلوت، مشغول مناجات و راز و نیاز شبانه می شدند. بچه ها خواب را رها می کردند و می رفتند سراغ وضو گرفتن.
مظفر برادر کوچک غلامحسین بود. غلامحسین در کمتر محفلی که یاد خدا در آن جاری و ساری بود، غایب می شد. دوستان خود را از میان دوستان خدا انتخاب می کرد. آرام بود و هر کلامی را با آرامش خاصی بیان می کرد.
مدرسه هر روز خلوت تر از دیروز بود. هر روز سر کلاس عده ای غایب می شدند. این به یک عادت تبدیل شده بود. غیبت هر دانش آموز در سر کلاس، دلیل حضور او در جبهه بود.
روز اعزام، غلامحسین پیشانی بند یا زهرا(س) بر سر داشت. خط شکن عملیات محرم، گردان سیدالشهدا بود. یکی از نیروهای این گردان، غلامحسین بود که در مرحله دوم عملیات آسمانی شد و پیکر مطهرش برای همیشه در سرزمین آفتاب باقی ماند.
مظفر، مادر بزرگی داشت به نام «آسیه ننه» که همه عشقش به او و غلامحسین پیوند خورده بود. وقتی غلامحسین برنگشت، هر روز در کنار در ورودی خانه می نشست و انتظارش را می کشید و هر روز عصر با گریه هایش دلتنگی خود را از دوری غلامحسین نشان می داد. نشستن او در کنار کوچه معمایی حل نشدنی برای اهالی «شهر شال» شده بود. وقتی مظفر می خواست با مادربزرگش خداحافظی کند، غلغلة دیگری در شال افتاده بود.
چهار سال از بازنگشتن پیکر غلامحسین می گذشت. زمستان بود و حال و هوای عملیات کربلای پنج، بوی شهادت در کوچه ـ پس کوچه های شهر و روستای ایران اسلامی پراکنده شده بود. باید مظفر از مادر بزرگ خداحافظی می کرد. آسیه ننه و پدر و مادر برای بدرقة او آمده بودند.
یک روز سرد زمستان، اتوبوس حامل رزمندگان جاده ها و کوه ها را یکی پس از دیگری درنوردید و وارد دشت خون رنگ خوزستان شد.
رزمندگان اسلام در منطقه عمومی شلمچه، کنار پتروشیمی عراق، عملیات کربلای هشت را آغاز کردند. عراق که موقعیت خود را بر باد رفته می دید با تمام توان در مقابل رزمندگان ایستاد تا شاید در برابر حملات رعدآسای ایثار گردان جبهة حق کاری صورت دهد، اما هیچ قدرتی را تاب ایستادن در برابر لشکری نبود که خانواده هایشان برای بر زمین نماندن فرمان رهبرشان، فرزندانشان را به قربانگاه می فرستادند.
آن روز، مظفر و غلامعلی در لحظات سخت، باز هم کنار هم بودند؛ مثل غذا خوردن و مناجات شبانه و صف نماز جماعتشان. تا اینکه گلوله ای آمد و آنها را در آغوش هم به لقای دوست رساند. و مادربزرگ مظفر ماند و دو لنگه در که چهار سال برای غلامحسین و چند سال هم برای مظفر باز ماند. سرانجام مادربزرگ خود به دیدارشان رفت؛ به دیدن نوه هایی رفت که سال ها در فراغشان گریسته بود.
هشت سال بعد، وقتی پیکرهای مطهر شهدای عملیات کربلای هشت به کشور منتقل شد، دستان هزاران زن و مرد و پیر و جوان این سرزمین، به جای دستان مادربزرگ مظفر به استقبال مظفر و غلامعلی آمد و آن دو پس از گذر از صدها کوی و برزن به زادگاهشان منتقل شدند و هر دو در کنار هم در «گلزار شهدای شال» آرام گرفتند.
باید که مجنون بود
غلامعلی نسایی
قبل از عملیات، نیروهای آموزشی خواب بودند که ناگهان در طبقه سوم خوابگاه، صدای مهیبی همه را از خواب خوش بیدار کرد. صدای تیراندازی تنگ و تاریک خوابگاه، آن هم نیمه شب. موجی از ترس را در دل بچه ها ریخته بود. اولین چیزی که به فکرت می رسید این بود که مگر می شود وسط اهواز، دل شهر، ناگهان عراقی ها سررسیده باشند؟! این عاقلانه نبود. هوا گرم و سوزان بود و اتاق ها هیچ سرویس خنگ کننده ای نداشت و بچه ها شب ها بدون پیراهن می خوابیدند. صدای آشنا در میانه زوزة گلوله ها به گوش می رسید. صدای رسا و فریادی بلند. یکی داد می زد: بلند شید! زود بیایید بیرون، تنبلا! خیلی داد و بیداد راه انداخته بود. چند نفر وسط سالن ها می دویدند. داد می زدند. صدای فرما نده گردان بود. یکی از بچه ها از طبقة دوم پنجرة اتاق، لخت پرید بیرون. پشت سرش هم دو نفر دیگر. بزرگ ترها مصیبتی داشتند تا میان گاز اشک آور، خودشان را برسانند به محل تجمع گردان. هر کس یک جوری آمده بود؛ خیلی ها با پوتین و لباس و خیلی منظم آمده بودند، خیلی ها هم با کفش و زیر پوش... بعضی ها هم مثل من، بدون پیراهن...)
فرمانده گفت: کی مجنونه؟
همه دستشان را بالا بردند. چند تا نوجوان هم توی جمعیت بودند که هنوز ریش و سبیل شان درنیامده بود. بقیه همه ریش و سبیل داشتند. آنها را از بزرگ ترها جدا کردند. یک نفر به فرمانده گفت: این بچه ها برای گردان ما خطر سازند. فرمانده خندید و گفت: نه، اینها همه آن مجنون ها هستند. فرمانده می گفت: گردان من باید همه مجنون باشند؛ مجنونِ مجنون.
می گفت: وقتی شما را صدا زدم، بزنید توی دل خطر. نگویید «کفشمو بپوشم»، «نمازمو بخونم»، «برای زنم نامه بنویسم»، و... باید مجنون باشید که به دل خطر بزنید. می خواهم هر وقت گفتم برو تو دل خطر، حتی نپرسه کجا. من مجنون می خوام.
|