با شهیدان

 

در حال دریافت تصویر  ...

شهید اصغر عاملی

اصغر عاملی: یکم فروردین ۱۳۴۷، در شهر شال در استان قزوین به دنیا آمد. پدرش حاج شیخ محمد .... نام داشت. دانش‌آموز سوم راهنمایی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳، در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش اکبر نیز به شهادت رسیده است.

 

 


 

عکسهایی ناب از حیات طیبه ی حاج آقا شالی (ره)

http://s1.picofile.com/file/7689593652/%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C_3.jpg

ساختمان اداری آبفای شهر شال به بهره برداری رسید

ساختمان اداری آبفای شهر شال به بهره برداری رسید
ساختمان اداری اداره آب و فاضلاب شهر شال در خیابان بلوار امام خمینی(ره) به بهره برداری رسید.
ساختمان اداری اداره آب و فاضلاب شهر شال در خیابان بلوار امام خمینی(ره) به بهره برداری رسید. به گزارش روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب استان قزوین، حسین نوری رئیس اداره آبفای شال در این خصوص گفت: این ساختمان در زمینی به مساحت 572 مترمربع و با زیربنای320 مترمربع در دو طبقه شامل مجموعه اداری و مرکز تله متری (کنترل از مرکز چاهها و مخزن) و 2 اتاقک مجزا انباری و نگهبانی و پارکینگ ساخته شده است. وی هزینه ساخت این ساختمان را چهار میلیارد ریال از محل اعتبارات داخلی عنوان و تصریح کرد: دسترسی بهتر مردم به مجموعه اداره آب و ارائه خدمات بهتر و سریعتر به مردم این شهر از جمله فواید احداث این ساختمان است.

حضرت آیت الله حاج سید علی موسوی شالی امام جمعه اسبق گرمسار و شال

http://shal0282.blogfa.com

برف 17اسفند 1391

http://s1.picofile.com/file/7682702361/91_12_16.jpg

شهر شال در یک روز بارانی




















شبهای شال

شهر من شال www.shallcity.blogfa.com

بوسه شاگرد بر دستان مهربان استاد

پنج شنبه مورخ 27/11/90 مسجد جامع شهر شال شاهد حضور مردي متين ،استوار و فرزانه بود مردي كه ساليان سال در اين شهر تدريس فضيلت ،ايمان ،تقوا و بصيرت مي كرد مردي كه هنوز ياد و خاطره اش در دلها جا داشت .مردي كه مردم تا ديده بر ديدگانش دوختند اشكها يشان جاري شد.



مردم شال قدر شناسي خويش را از پير فرزانه حاج جعفر ترابي را به نمايش گذاشتند و هر كس به نوعي ابراز علاقه مي كرد.



حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد هاشم موسوي امام جمعه جوان و محبوب شال كه خود را شاگرد شاگرد ايشان معرفي كرداز معرفت و بينش ترابي سخن گفت و مراسم تجليل پس از چهل سال را نشانه علاقه مردم اين منطقه به ايشان دانست.



محمدي رياست آموزش و پرورش منطقه شال در وصفش متن ادبي قرائت كرد و ايشان را مايه افتخار و صلابت خواند . آيت اله اسلامي نماينده مردم استان در مجلس خبرگان رهبري از صلابت و پشتكار ايشان گفت و همچون شاگرد مدرسه قديمي مدرسه اسلامي در آن سالهاي خفقان كه به نام قائم آل محمد «ص» نام داشت بر دست پيرمرد امروز و استاد ديروزش بوسه شاگردي زد و بار ديگر با اين بوسه شاگردي خويش را به استادش ثابت كرد.



در اين مراسم همه و همه آمده بودند . حبيبي مدير كل آموزش و پرورش استان قزوين ، حبيبي معاونت عمراني استانداري قزوين ،احمدي مدير كل روستايي استانداري، اسلامي نماينده خبرگان رهبري ،موسوي بخشدارالوند، طاهرخاني فرماندار شهرستان بوئين زهرا ،عباسپور نماينده مردم شهرستان در مجلس شوراي اسلامي ، نوري نژاد بخشدار شال ،موسوي رئيس دانشگاه پيام نورو....



حاج جعفر ترابي نيز سخن گفت و از عشق و ايثار مردم اين منطقه و علاقه آنان به روحانيت و تربيت شاگردان و مسائلي كه در ان زمان بر اوگذشت اين پير فرزانه در نهايت، با تمام خضوع و فروتني از قصورش در انجام كار ها از مردم طلب حلاليت كرد.



و در آخر در مدرسه اي كه جوار مسجد جامع قرار دارد و از سوي آموزش و پرورش به اسم ايشان مزين شده تدريسي دوباره با شاگردان قديمي اش و مسئولين شركت كننده در مراسم داشت ولي اين بار با حال و هوايي ديگر.



در پايان از حضور كليه ي عزيزاني كه در مراسم حضور داشتند،به ويژه از حضور گرم و صميمي مدير كل محترم و ارزشمند آموزش و پرورش استان قزوين تقدير و تشكر مي نماييم.







پلایه انگوره

افتتاح اداره ثبت احوال بخش شال

به گزارش روابط عمومی همزمان با دهه مبارک فجر و سالروز پیروزی انقلاب اسلامی اداره ثبت احوال بخش شال و رامند از توابع شهرستان بوئین زهرا با حضور سیروس صابری معاون سیاسی امنیتی استانداری قزوین و جمعی از مسئولین شهرستان بوئین زهرا وبخشهای شال و رامند و همچنین اصغر آراسته مدیر کل ثبت احوال استان افتتاح گردید

گفتنی است این بخش ها که هرکدام جمعیتی بالای 30 هزار نفر را دارا می باشند میتوانند با مراجعه به این ادارات تمامی خدمات سجلی ازقبیل صدور شناسنامه ، صدور کارت ملی ، ثبت فوت ، درخواست تغییر نام و نام خانوادگی را دریافت نمایند.


كتابخانه عمومي شال

معرفی کتابخانه عمومی شال

كتابخانه عمومي شال
سال تأسيس : 1376
مساحت :700
زيربنا: 400
تعداد طبقات: 1
درجه فرهنگي: درجه 2
تعداد كتب موجود: 9101 نسخه
تجهيزات: اسكنر،پرينتر، گاو صندوق، جاروبرقي، شوفاژ، فاكس، كولر
تعداد رايانه : 23 دستگاه
تعداد اعضاي فعال: 636 نفر
تعداد كاركنان: 1نفر
نيروي خدماتي: 0
نوع خدمات دهي : كامپيوتري
بخش هاي ويژه : مخزن كتاب، بخش مطالعه كتب مرجع و نشريات و سالن مطالعه
سيستم جستجوي نمايه نشريات : دارد
آدرس:شال - خ امام خميني
تلفن و فكس :4412544 0282
مسئول كتابخانه : آقاي صالحي
 

ورزشکار شهید غضنفرآذرخش

 شهداي ما مظهر فضائل انساني و الهي بوده اند و بنده كه از نزديك شخصيت و هويت و عظمت روحي جواناني را كه بعدها چهره هاي ماندگار »شهيد« شدند لمس كرده ام آنها حقيقتا نمادهاي فضيلت وتقوي و اخلاص بودند عاشقانه به معبودشان عشق مي ورزيدند ودر اين عشق بازي جان مي باختند . ذرخش يكي از همين چهرهاي ماندگار ونماد تقوي فضيلت و فداكاري وايثاربود و سرباز شجاع ،مخلص ، اهل علم و عمل و پيرو ولايت بود . شهيد در سال 1343 همزمان با عاشوراي حسيني در يك خانواده مذهبي ومتوسط چشم به جهان گشود و گوشش با نواي الهي وملكوتي يا حسين آشنا شد و خانواده اش به عشق ايشان به علي (ع) و اولاد طاهرينش نام غضنفر رابر وي نهادند واو را با شور عشق حسيني تربيت كردند . شهيد آذرخش دوران كودكي را در كنار خانواده اش با عشق و محبت پشت سر گذاشت و دوران ابتداي و راهنماي را در جنوب تهران با موفقيت سير كرد جواني بسيار پر شور و فعال بود كه در اكثر فعاليت هاي اجتماعي و مذهبي شركت ميجست . به ورزش علاقه خاصي داشت مخصوصا به كشتي و فوتبال حتي در دوميداني در دوران بسيار كوتاهي تا قهرماني پايتخت پيش رفت تاجايي كه در روزنامه هاي آن زمان اين عبارت را تيتر كردند »آذرخش درخشيد« در همين ايام انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) پيروز شد .شهيد با تمام وجود عاشقانه وجانانه در همه ميدان هاي مبارزه با رژيم ستم شاهي از دانشگاه تهران گرفته تا فرودگاه وبهشت زهرا و... حضور فعال داشت و چندين بار تحت تعقيب نيروهاي اطلاعات طاغوت قرار گرفت و يك بار موتورش را آتش زده و خودش را به شدت مورد ضرب وشتم قرار دادند كه خودش را به بيهوشي زده بعد از دست آنها فرار كرد تا اينكه انقلاب اسلامي در 22بهمن ماه 1357 به پيروزي رسيد مدتي در لباس پاسداري در كميته انقلاب مشغول خدمت مي شود و با آغاز جنگ تحميلي راهي مناطق جنوب شده ودر كنار شهيد دكتر چمران براي دفع دشمن در عمليات هاي مختلف شركت مي كند.تا اينكه در يكي از اين عمليات ها در منطقه دهلاويه در اثر تركش خمپاره قسمتي از پايش را از دست ميدهد وبه خيل جانبازان انقلاب مي پيوندد و چند ماهي در اصفهان و تهران بستري مي شود و پس از مداواي مختصر با درخواست استاندار وقت سيستان و بلوچستان براي خدمت به مردم محروم و مستضعف و ستم ديده راهي آن ديار ميشود و با سرافرازي افتخار خدمت به مردم را بر عهده ميگيرد و نقش بسزاي در نشر فرهنگ انقلاب اسلامي را در آن منطقه داشته است .

در ضمن نقش بسيار فعال در ورزش شال داشت با همكاري تعداد زيادي از جوانان و ورزشكاران و علاقه مندان به فوتبال مانند شهيد الهي و شهيد شهبازي و.. . مسابقات زيادي را برگزار كرد . و شال از نظر ورزشي در سطح شهرستان نمونه شد . شهيد آذرخش مدتي در انجمن اسلامي كارخانه چيني بهداشت در شهر صنعتي البرز مشغول فعاليت بود و در نشر فرهنگ غني اسلام و انقلاب مي كوشيد و در همه حالت وهميشه به فكر و ياد رزمندگان و هم رزمانش در جبهه هاي حق عليه باطل بودند ودر هر فرستي براي اعزام به جبهه و ياري رساندن به سربازان امام زمان (عج)استفاده وبه جبهه ها اعزام ميشدند تا اينكه در سپاهيان حضرت مهدي (عج) عازم منطقه جنوب شد ودر گردان حضرت فاطمه زهرا (س)شركت كرده ودر عمليات كربلاي 8 در كنار همرزمانش به صفوف دشمن يورش برده و در ساعات اوليه به آسمان شهادت بال گشود و به خيل دوستان و محبان شهيدش پيوست .شهيد آذرخش فردي بسيار خوش برخورد و خوش اخلاق بودند و توجه زيادي به فقيران و محرومان جامعه داشتند .

قسمتي از وصيت نامه شهيد آذرخش:

پشتيبان ولايت و روحانيت مخصوصا حضرت آيت اله موسوي شالي و اخوانش باشيد.

وحدت و يكپارچگي را حفظ نموده و از اختلافات و چند دستگي هاي محلي جداً خوداري كنيد و هميشه توكل به خدا داشته باشيد.

این 3 نفر

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

حجت الاسلام سید مرتضی حسینی - حاج روح الله عباسپور وحجت الاسلام موسوی شالی   (۲۰/۱۰/۹۰)

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

حجت الاسلام حمید رسایی نماینده تهران - حجت الاسلام سید مرتضی حسینی وحاج روح الله عباسپور                    نماینده بوئین زهرا وآوج

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

حجت الاسلام حمید رسایی نماینده تهران - حجت الاسلام سید مرتضی حسینی وحاج روح الله عباسپور نماینده بوئین زهرا و آوج(۲۰/۱۰/۹۰)

نماینده مجلس در جمع مردم انقلابی شال

روح الله عباسپور

روح الله عباسپور در شال

روح الله عباسپور

اجتماع مردم شال

روح الله عباسپور

روح الله عباسپور در حال رسیدگی به کار مردم شال


 

گردهمایی بزرگ مردم شال به مناسبت دهه فجر

روح الله عباسپور

گردهمایی بزرگ مردم شال به مناسبت دهه فجر در روز جمعه مورخ ۲۱ بهمن ماه ۱۳۹۰

در این مراسم آیت الله اسلامی سخنران جلسه با برشمردن ویژگی های یک نماینده اصلح حمایت قاطع خودشان را از روح الله عباسپور بار دیگر اعلام نمودند.

روح الله عباسپور

مراسم گرامیداشت دهه فجر ۲۱/۱۱/۹۰ شال

روح الله عباسپور

استقبال گرم مردم شال از حاج روح الله عباسپور


 

همایش پرشور مردم شال در اربعین سالار شهیدان(ع)

روح الله عباسپور

روح الله عباسپور در شال در هفته قبل

روح الله عباسپور

حضور حاج روح الله عباسپور هفته گذشته در اجتماع پرشور مردم شال و در کنار خاندان معزز موسوی شالی

روح الله عباسپور

همایش پرشور مردم شال در اربعین سالار شهیدان(ع) و با حضور روح الله عباسپور، حجت الاسلام رسایی و حجت الاسلام حسینی


 

با شهیدان

دو بال برای پرواز

پدید آورنده : حسین محمدرضایی

اشاره

رزمندگان اسلام در منطقه عمومی شلمچه، کنار پتروشیمی عراق، عملیات کربلای هشت را آغاز کردند. عراق که موقعیت خود را بر باد رفته می دید با تمام توان در مقابل رزمندگان ایستاد تا شاید در برابر حملات رعدآسای ایثار گردان جبهة حق کاری صورت دهد، اما هیچ قدرتی را تاب ایستادن در برابر لشکری نبود که خانواده هایشان برای بر زمین نماندن فرمان رهبرشان، فرزندانشان را به قربانگاه می فرستادند.

آن روز، مظفر و غلامعلی در لحظات سخت، باز هم کنار هم بودند؛ مثل غذا خوردن و مناجات شبانه و صف نماز جماعتشان.

مثل اینکه هر دو تای شان یکی بودند: جای خوابشان یکی بود و در یک صف نماز می خواندند؛ بر سر یک سفره و کنار هم می نشستند و هیچ کس نمی توانست آنها را از هم جدا کند؛ حتی فرمانده گردان وقتی نیروها را تقسیم کرد، متوجه شد این دو از هم جدا نمی شوند؛ با اینکه پانزده بهار بیشتر از عمرشان نمی گذشت، اما رفتار و حرکات آنها نشان از عمری بندگی و طاعت در راه خدا بود؛ البته با شیطنت های دوران نوجوانی.

یکی فرمانده بود و دیگری فرمان بردار. نوای «یا زهرا»ی آنها موقع تمرین مداحی، خود به خود تبدیل به مجلس عزاداری می شد. چادر هشت نفره ما با نوای زیبای آن دو محفلی شده بود برای جمع شدن بچه های رزمنده. هرگاه یکی نفس کم می آورد، دیگری شاگردی می کرد.

وقتی با هم می خندیدند، بچه ها به تماشای خنده آنها می نشستند. خودشان هم این را فهمیده بودند. با همه گردان رفیق بودند.

هر کاری که انجام می دادند، ناخودآگاه بچه های گردان شهادت حضرت زهرا(س) هم همراه آنها می شدند. یکی اسمش مظفر بود و دیگری غلامعلی.

در نیمه های یکی از شب ها با صدای خنده ای از خواب پریدم. نگاه کردم و دیدم غلامعلی است. مظفر هم در کنارش ایستاده بود. نگاهشان که به من افتاد، صدای خنده شان بلندتر شد. مات و مبهوت آنها را تماشا می کردم که مظفر رو به غلامعلی گفت: شنیدی پدربزرگ حسین به علت خفگی در آب، دندان هاش استخوان شد و ریش هاش مو؟ غلامعلی با صدای بلند گفت: آره، ولی به حسین نگو ناراحت می شه؟

خواب از چشم هایم پرید و گوش هایم چهار تا شد. تا به خودم آمدم، بحث را عوض کردند. کار هر شب آنها بود. هر شب سراغ یک نفر می رفتند و فقط کافی بود صدای خنده آنها در تاریکی شب بپیچد تا همه از خواب بیدار شوند و تماشاچی رفتار آنها باشند. وقتی که از بیداری بچه ها مطمئن می شدند در گوشه ای خلوت، مشغول مناجات و راز و نیاز شبانه می شدند. بچه ها خواب را رها می کردند و می رفتند سراغ وضو گرفتن.

مظفر برادر کوچک غلامحسین بود. غلامحسین در کمتر محفلی که یاد خدا در آن جاری و ساری بود، غایب می شد. دوستان خود را از میان دوستان خدا انتخاب می کرد. آرام بود و هر کلامی را با آرامش خاصی بیان می کرد.

مدرسه هر روز خلوت تر از دیروز بود. هر روز سر کلاس عده ای غایب می شدند. این به یک عادت تبدیل شده بود. غیبت هر دانش آموز در سر کلاس، دلیل حضور او در جبهه بود.

روز اعزام، غلامحسین پیشانی بند یا زهرا(س) بر سر داشت. خط شکن عملیات محرم، گردان سیدالشهدا بود. یکی از نیروهای این گردان، غلامحسین بود که در مرحله دوم عملیات آسمانی شد و پیکر مطهرش برای همیشه در سرزمین آفتاب باقی ماند.

مظفر، مادر بزرگی داشت به نام «آسیه ننه» که همه عشقش به او و غلامحسین پیوند خورده بود. وقتی غلامحسین برنگشت، هر روز در کنار در ورودی خانه می نشست و انتظارش را می کشید و هر روز عصر با گریه هایش دلتنگی خود را از دوری غلامحسین نشان می داد. نشستن او در کنار کوچه معمایی حل نشدنی برای اهالی «شهر شال» شده بود. وقتی مظفر می خواست با مادربزرگش خداحافظی کند، غلغلة دیگری در شال افتاده بود.

چهار سال از بازنگشتن پیکر غلامحسین می گذشت. زمستان بود و حال و هوای عملیات کربلای پنج، بوی شهادت در کوچه ـ پس کوچه های شهر و روستای ایران اسلامی پراکنده شده بود. باید مظفر از مادر بزرگ خداحافظی می کرد. آسیه ننه و پدر و مادر برای بدرقة او آمده بودند.

یک روز سرد زمستان، اتوبوس حامل رزمندگان جاده ها و کوه ها را یکی پس از دیگری درنوردید و وارد دشت خون رنگ خوزستان شد.

رزمندگان اسلام در منطقه عمومی شلمچه، کنار پتروشیمی عراق، عملیات کربلای هشت را آغاز کردند. عراق که موقعیت خود را بر باد رفته می دید با تمام توان در مقابل رزمندگان ایستاد تا شاید در برابر حملات رعدآسای ایثار گردان جبهة حق کاری صورت دهد، اما هیچ قدرتی را تاب ایستادن در برابر لشکری نبود که خانواده هایشان برای بر زمین نماندن فرمان رهبرشان، فرزندانشان را به قربانگاه می فرستادند.

آن روز، مظفر و غلامعلی در لحظات سخت، باز هم کنار هم بودند؛ مثل غذا خوردن و مناجات شبانه و صف نماز جماعتشان. تا اینکه گلوله ای آمد و آنها را در آغوش هم به لقای دوست رساند. و مادربزرگ مظفر ماند و دو لنگه در که چهار سال برای غلامحسین و چند سال هم برای مظفر باز ماند. سرانجام مادربزرگ خود به دیدارشان رفت؛ به دیدن نوه هایی رفت که سال ها در فراغشان گریسته بود.

هشت سال بعد، وقتی پیکرهای مطهر شهدای عملیات کربلای هشت به کشور منتقل شد، دستان هزاران زن و مرد و پیر و جوان این سرزمین، به جای دستان مادربزرگ مظفر به استقبال مظفر و غلامعلی آمد و آن دو پس از گذر از صدها کوی و برزن به زادگاهشان منتقل شدند و هر دو در کنار هم در «گلزار شهدای شال» آرام گرفتند.

باید که مجنون بود

غلامعلی نسایی

قبل از عملیات، نیروهای آموزشی خواب بودند که ناگهان در طبقه سوم خوابگاه، صدای مهیبی همه را از خواب خوش بیدار کرد. صدای تیراندازی تنگ و تاریک خوابگاه، آن هم نیمه شب. موجی از ترس را در دل بچه ها ریخته بود. اولین چیزی که به فکرت می رسید این بود که مگر می شود وسط اهواز، دل شهر، ناگهان عراقی ها سررسیده باشند؟! این عاقلانه نبود. هوا گرم و سوزان بود و اتاق ها هیچ سرویس خنگ کننده ای نداشت و بچه ها شب ها بدون پیراهن می خوابیدند. صدای آشنا در میانه زوزة گلوله ها به گوش می رسید. صدای رسا و فریادی بلند. یکی داد می زد: بلند شید! زود بیایید بیرون، تنبلا! خیلی داد و بیداد راه انداخته بود. چند نفر وسط سالن ها می دویدند. داد می زدند. صدای فرما نده گردان بود. یکی از بچه ها از طبقة دوم پنجرة اتاق، لخت پرید بیرون. پشت سرش هم دو نفر دیگر. بزرگ ترها مصیبتی داشتند تا میان گاز اشک آور، خودشان را برسانند به محل تجمع گردان. هر کس یک جوری آمده بود؛ خیلی ها با پوتین و لباس و خیلی منظم آمده بودند، خیلی ها هم با کفش و زیر پوش... بعضی ها هم مثل من، بدون پیراهن...)

فرمانده گفت: کی مجنونه؟

همه دستشان را بالا بردند. چند تا نوجوان هم توی جمعیت بودند که هنوز ریش و سبیل شان درنیامده بود. بقیه همه ریش و سبیل داشتند. آنها را از بزرگ ترها جدا کردند. یک نفر به فرمانده گفت: این بچه ها برای گردان ما خطر سازند. فرمانده خندید و گفت: نه، اینها همه آن مجنون ها هستند. فرمانده می گفت: گردان من باید همه مجنون باشند؛ مجنونِ مجنون.

می گفت: وقتی شما را صدا زدم، بزنید توی دل خطر. نگویید «کفشمو بپوشم»، «نمازمو بخونم»، «برای زنم نامه بنویسم»، و... باید مجنون باشید که به دل خطر بزنید. می خواهم هر وقت گفتم برو تو دل خطر، حتی نپرسه کجا. من مجنون می خوام.