شهیدان زنده اند الله اکبر
4 تير سالگرد شهيد محمد علي محمدرضايي: پیکر شهیدی در شال که بعد قریب به ۲۰ سال سالم بود
صبح قزوین : وقتی راز سالم ماندن جنازه شهید را پدرش پرسیدند،او گفت:با تقوی واهل نماز شب بودو هر روز صبح پس ازشهادتش پدر و همه 9 خواهرانش به نیابت او زیارت عاشورا می خوانند.
شهیدی که پیکرش پس از ۱۶ سال سالم به وطن انتقال یافت(شهید محمد رضا شفیعی)
جنازه شهیدی که پس از یک سال تغییری نکرد (شهید عبدالله سرهنگی)
این ها عنوان و تیترهایی است که ما را به شگفتی وا می دارد و برآن می شویم تا با خانواده های این شهدا دیدار داشته یا بر مزار این شهید حضور یابیم و یا شاید حسرت عالمی را می خوردیم که کاش با آنان بودیم.
شهید محمد علی محمدرضایی متولد سال ۱۳۴۸ در شهر شهید پرور شال در خانواده ی مذهبی به دنیا آمد. وی دانش آموز دوم متوسطه بود که با اصرار زیاد توانست پدر و مادری که عاشقانه او را می پرستیدند رضایتشان را جلب کند.
مادرش می گفت: تا مکان آموزش رفتم و خواستم او را از رفتن به جبهه منصرف کنم اما یادم افتاد که اگر خدا نخواهد سیبی از درخت نخواهد افتاد و چه بسا این تک فرزند ذکورم ممکن است در راه برگشت…
حسین محمدرضایی از همرزمانش می گوید:
روز اعزام، محمدعلی با مادرش به بدرقة پدر رفتند. آن روز من در اعتراض به رفتار مادر کمی تندی کردم و اعتراض خود را نسبت به این تصمیم او اعلام کردم. مادر محمدعلی در برابر اعتراض من فقط سکوت سنگینی را تحویلم داد و هیچ نگفت. امروز که خود پدر شدهام و فاصلة محبت مادر را نسبت به پدر درک کردهام، دوست دارم زمان به عقب برگردد و آن جملات و رفتار از زندگیام پاک شود.
مدتی از حضورمان در جبهه میگذشت که یکی از بچهها خبر اعزام محمدعلی به جبهه را داد. چند روز بعد محمدعلی برای دیدن بچهها به گردان ما آمد. بسیار خوشحال بود. چند ساعتی را در میان رزمندهها و دوستان و همکلاسیهایش در گردان امام رضا(ع) سپری کرد و همان جا چند عکس با لباس بسیجی انداخت.
از حرفهایش فهمیدم محمد علی کسی نیست که تنها برای حاضر شدن در بین بچهها و انداختن عکسی به میان بچهها آمده باشد. فشارهای زیاد او منجر به توافق پدر و مادر شده بود که فقط یکبار به جبهه برود. و این اولین و شاید آخرین انتظار چند ساله او بود. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. به پرندهای میمانست که از قفس آزادش کرده باشند».
بعد از عملیات کربلای هشت و اتمام مأموریت گردان ما با گردان ما ادغام شد. او هم در گردان ما جای گرفت و به عنوان رزمنده گردان خط شکن امام رضا(ع) راهی غرب کشور شد.
عملیات نصر ۴ در سردشت که آغاز شد، محمدعلی محمدرضایی، خط شکن گردان امام رضا(ع) بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن، مهمان بچههای کوچة ما شد؛ بچههایی که روزی، هیاهویشان خواب را از چشم جسم مردم میگرفتند و با رفتنشان چشم جانشان را باز کرده بودند.
عازم کردستان بودم. نمیخواستم مقابل مادر محمدعلی آفتابی شوم که عکسش در کنار عکس بچههای دیگر به دیوار مسجدشان چسبانده شده بود. شرمندهاش بودم و خجالت میکشیدم. اما ادب اقتضا میکرد باید برای عرض تسلیت هم که شده خدمت او برسم. مادرش از اینکه با خدا معامله کرده بود خود را مغبون نمیدانست. به جملهای اکتفا کرد و گفت که مرا آتش زد: «مادر تو پنج تا پسر داره که برای هر کدامشان در این راه اتفاقی بیفتد، با نگاه به دیگر فرزندان، تسلی دلی به دست میآورد، اما من که دیگر پسری ندارم تا بخواهم غم شهادت محمدعلی را با نگاه به او از بین ببرم.»
با این حرف حاجیه صغرا تازه فهمیدم که این مادر چه رنجی را تحمل میکند. تا بتواند در این راه سربلند بیرون بیاید.
قول گرفتم که این دفعه اول و آخرش باشد.رفت همان دفعه ی اول و آخرش بود. او که به جبهه غرب اعزام شده بود پس از مجروحیت از ناحیه انگشتان، درسال۱۳۶۶در عملیات نصر ۵ در کردستان با اصابت تیر به گلو و بمباران شیمیایی در منطقه کردستان به شهادت رسید پیکر این شهید به علت شدت شیمیایی آن منطقه پس از ۹ روز به زادگاهش بازگشت .پیکر او را بدون کفن وبا همان لباس بسیجی به خاک سپرده می شود.
خداوند به پدر و مادر او پسری عطا کرد که نام او را هم محمدعلی گذاشتند. امروز محمدعلی در حال تحصیل در حوزه علمیه قم است؛ با همان تیپ در برابر مادر قرار گرفته و هیچ تفاوتی با برادر شهیدش ندارد، جز جای زخمی که در دوران کودکی بر روی گونههای محمدعلی باقی مانده بود و جبهة جدیدی که امروز این محمدعلی در آن مشغول جهاد است .بعد از ۲۰ سال که مسئولین شهر اقدام به مرمت گلزار شهدا می کنند،پس از حفرمقداری از زمین ،به علت ریزش اطراف قبور شهدا چند جنازه ای از قبر سرازیر می شوند چند جنازه کفن شده،و ظاهراً یک جنازه در میان آن ها با لباس خاکی وبدون تغییردیده می شود .معمار شک می کند حتی با ناخن به پوست اومی کشد ومتوجه سالم بودن کامل پوست می شود معمار گمان می کند که جنازه ای را در اینجا مخفی کرده اند. در همین بحبوحه معمار متوجه نزدیک شدن غروب آفتاب برای اقامه نماز عصر واردمسجد می شود بعد از اتمام نماز عکس شهیدی توجه او را به خود جلب می کند ،چهره آشنای شهید!!!
آری او شبیه همان جنازه ای بود که شب قبل به خوابش آمده و از او خواسته تا مرمت قبور شهدا را رها نکند ،همان شهیدی که چند دقیقه قبل با جنازه سالم او روبرو شده بود .
وقتی راز سالم ماندن جنازه شهید را پدرش پرسیدند،او گفت:با تقوی واهل نماز شب بودوهر روز صبح پس ازشهادتش پدر و همه ۹خواهرانش به نیابت او زیارت عاشورا می خوانند.
همان گونه که فرزند پاکباخته حسین علیه السلام فرمود:این جنگ کفر و اسلام است .امروز همه اسلام در مقابل کفر قرار گرفته است ،من نیز راه سعادت را انتخاب کرده وبه فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین زمان لبیک می گویم.
فرازی از وصیت نامه شهید محمد علی محمد رضایی :
«می خواهم و این را متذکر شویم که خیلی ها شال را با شهیدانش می شناسند با اعزام هایش و هنوز هم شهید و شهادت در دیار ما با ارزش است پس بر آن شدیم در این فرصت به پابوس یقین رفته و خیابان های دلمان را از کثرت تردد گناه و غفلت پاک و دل هایمان را به وجود و حضورشان متبرک کنیم .
