مروری بر زنگینامه ی حضرت آیت الله موسوی شالی
آيةالله سيدحسن موسوي شالي(ره)
تولد: 1296 شمسي محل تولد: شال قزوين وفات: 1385 شمسي مزار: شال عمر: 89سال اساتيد: آيات عظام شيخ محمدحسين غروي اصفهاني، سيدعبدالهادي شيرازي، سيدعليآقا قاضي طباطبايي، سيدابوالقاسم خويي، ميرزاباقر زنجاني و... .
تولد: 1296 شمسي
محل تولد: شال قزوين
وفات: 1385 شمسي
مزار: شال
عمر: 89سال
اساتيد: آيات عظام شيخ محمدحسين غروي اصفهاني، سيدعبدالهادي شيرازي، سيدعليآقا قاضي طباطبايي، سيدابوالقاسم خويي، ميرزاباقر زنجاني و... .
ولادت: فقيه وارسته، آيةالله سيدحسن موسوي شالي در سال 1296 شمسي در منطقه شال از توابع قزوين ديده به جهان گشود. نسب اين سيد بزرگوار به هفتمين نور ولايت و هدايت، حضرت امام موسيبن جعفر(علیهالسلام) ميرسد و مادر متدينش در يک رؤياي صادقه دريافته بود که نوزادش هديهاي آسماني است و آيندهاي درخشان خواهد داشت. پدر ايشان نيز از روحانيون مخلص و مورد اعتماد منطقه بود که در هدايت و ارشاد مردم نقش مؤثري داشت.
ايشان با اشاره به برخي از خصوصيات پدر ميگويد: پدرم معمم بود. منبر ميرفت و عاشق امام حسين(علیهالسلام) بود. وقتي که اسم امام حسين(علیهالسلام) را ميبرد، اشکش از محاسنش جاري ميشد و تا سينه مبارکش تر ميشد. اين علاقه باعث شده بود که هر سال با پاي پياده به زيارت کربلا، مشهد و قم برود.
عمامه با سر ميدهم: مرحوم آيةالله شالي در بيان خاطرهاي از پدر بزرگوارشان ميگفت: مرحوم پدرم در بازگشت از مشهد مقدس در تهران در حاليکه از اتومبيل پياده ميشوند، با رضاخان مواجه ميگردند و به دليل اينکه عبا، قبا و عمامه جديدي خريده و به تن کرده بودند، مورد توجه رضاخان قرار ميگيرند. رضاخان در حالي که در خودروي خود نشسته بود، سر از پنجره اتومبيل خود بيرون ميآورد و ميگويد: سيد! اين لباسها چيه که پوشيدي؟ برو لباس بپوش؛ (به اين منظور که لباس روحانيت را درآور). مرحوم پدر به او ميگويد: اين لباس، بهترين لباس است که پوشيدهام. حال اگر شما ميخواهي عمامه از سرم برداري، عمامه تنها نميدهم، عمامه با سر ميدهم. رضاخان تعجب ميکند و سهبار بارکالله ميگويد... .
تحصيلات: آيةالله شالي از آغاز جواني به تحصيل و فراگيري علوم اسلامي پرداخت.
ايشان پس از تحصيل مقدمات اوليه در مکتبخانه به همراه پدر عازم عتبات عاليات و حوزه علميه نجف اشرف گرديد و با عنايت موليالموحدين اميرالمؤمنين(علیهالسلام) مسير دانش و کمال را پيمود.
ايشان در خاطراتش آورده است: بنده تقريباً 19 سالم بود که همراه پدرم راهي نجف اشرف شديم. مرحوم پدرم رضايتي به ماندن من در نجف نداشت. کسي او را منصرف ساخته بود. او نيز خود را از تهيه مخارج تحصيل من عاجز ميديد. چون پشيماني او از اقامتم در نجف قطعي شد، متوسل به حضرت امير(علیهالسلام) شدم، لذا به زيارت حضرت رفته و درخواست پناهندگي نمودم، گريه گلويم را گرفت، ولي خودداري کردم تا رفتم چسبيدم به ضريح اميرالمؤمنين(علیهالسلام) و عرض کردم: يا علي! مرا تا اينجا کشاندي، نگذار من برگردم. فرداي آنشب، پدرم در حاليکه به من نگاه ميکرد و ميخنديد، گفت: رفتي گرفتي؟! امام(علیهالسلام) را در عالم رؤيا ديده بود که به او فرموده بودند: «حسن را به من بسپار و کاري نداشته باش.» آقا، آقايي کردند و خوب مرا مهماننوازي کردند.
آيةالله شالي با درک محضر اساتيد وارستهاي چون آيات عظام شيخ محمدحسين غروي اصفهاني، سيدابوالقاسم خويي و سيدعليآقا قاضي توانست مدارج علمي را به سرعت طي نمايد و با مجاهده و تزکيه نفس به عالمي جامع و مقبول علما و مردم شناخته شد.
مراجعت به ايران: پس از 20سال تحصيل و غور در علوم اهلبيت(علیهمالسلام) به قصد مراجعت مجدد به نجف، به ايران بازگشت، اما هربار که خواست برگردد، با اصرار و ممانعت مردم مواجه شده و ناچار تن به تقدير الهي داده و به تبليغ دين و ارشاد هموطنانش در منطقه شال ادامه داد.
ويژگيهاي اخلاقي: آيةالله شالي همزمان با تحصيل، به کسب اخلاق و تهذيب نفس نيز اهتمام داشت و در اخلاق و معنويت مراحل بالايي را طي کرده بود. يکي از توفيقات ايشان درک محضر نوراني استاد بزرگ اخلاق و عرفان، فقيه رباني، حضرت آيةالله سيدعليآقا قاضي رضواناللهتعاليعليه و نوشيدن جرعههاي شيرين معرفت از انفاس قدسي آن عارف باالله بود.
ايشان در مورد آشنايي خود با حضرت آيةالله قاضي(ره) ميگويد: ... تا از طلبهها شنيدم که آيةالله سيدعلي قاضي(ره) آدمساز است. شبانه رفتم خدمت ايشان، کمکم آشنا شدم. روزها ميرفتم درس کافي را در خدمت ايشان در مسجد طريحي نجف که نزديک خانه ايشان بود، دو به دو ميخوانديم و حدوداً سهسال تفسير صافي را بهطور کاملاً خصوصي، يعني زانو به زانو در محضر آقاسيدعلي قاضي رضواناللهتعاليعليه فرا گرفتم. رابطه بنده با ايشان، رابطه استاد و شاگردي نبود، بلکه رابطه پدر و فرزندي بود.
زهد و پارسايي و پرهيز از تجملات و عناوين، از اوصاف بارز آيةالله شالي بود.
ايشان عمري را در کمال تواضع، با مردم زيست و آنان را با مسايل دين و معارف اهلبيت(علیهمالسلام) آشنا ساخت.
وعدهگاه جمکران: يکي از اسرار زندگي آيةالله شالي، تشرف به مسجد جمکران بود.
ايشان هر هفته شبهاي چهارشنبه تحت هر شرايطي خود را به مسجد جمکران ميرسانيد و اين عمل مدت 23سال، يعني تا زمان کسالت جسمي ايشان، بدون وقفه ادامه يافت. وقتي از اهتمام جدي ايشان به اين امر سؤال شد، فقط با ذکر اين بيت بسنده نمود:
رشتهاي بر گردنم افکنده دوست
ميکشد هرجا که خاطرخواه اوست
شيداي ولايت: از ويژگيهاي آيةالله شالي، عشق و شيدايي به ولايت و اهلبيت عصمت و طهارت(علیهمالسلام) بود و ميفرمود: هرچه دارم از ولايت دارم. در مدت اقامتش در نجف اشرف 20بار با پاي پياده به کربلا مشرف شد و از کساني بود که مورد عنايت ويژه اهلبيت(علیهمالسلام) قرار داشت. از جمله اين عنايات عمر دوباره به ايشان است. يکسال پس از سکته و خانهنشينشدن آيةالله شالي، خاندان جود و کرم، چون فرشته نجات، چتر حمايت و عنايت خويش را بر سر ايشان افکندند. واقعه اينگونه بود که در يک سحر در حالتي بين خواب و بيداري و عالم مکاشفه به ايشان گفته شد: بهخاطر امام زمان(عجاللهتعالیفرجهالشریف) و حضرت معصومه(سلاماللهعلیها) 23سال بر عمر شما افزوديم.
عنايت علوي: آيةالله شالي در خاطراتش آورده است: در آنزمان در نجف اشرف شهريهاي پرداخت ميشد که پول هندي بود. من به مغازهدار، شيخ عبدالوهاب يزدي بدهکار بودم. او مرا به گرفتن اين شهريه تشويق ميکرد. يکروز من را مديون و خود را طلبکار معرفي نمود و بدينوسيله ميخواست که من اين شهريه را بگيرم و از طرفي بدهي من نيز با او تسويه گردد. من به او گفتم: من اين پول را نميگيرم. پرسيد، چرا مگر حرام است؟ گفتم نه، آقايان حکم به تحريم آن ندادهاند، لکن با اينحال از گرفتن اين پول ابا دارند. خلاصه بعد از گفتوگويي، به او گفتم: باش تا بيايم. رفتم حرم حضرت امير(علیهالسلام) دو رکعت نماز حاجت خواندم، از سلام نماز که فارغ شدم، يک آقايي گفت: ميخواهم با شما مصافحه کنم، گفتم بفرماييد. دست داد و چيزي در دستم گذاشت. من همانطور دستبسته آمدم با شيخ عبدالوهاب دست دادم و گفتم: بدهي من را حسابرسي کن. حساب کرد، ديديم مبلغ بدهي با مبلغ تازهرسيده يکي است! شيخ عبدالوهاب پرسيد که اين پول را از کجا آوردهام؟ گفتم: از آنجايي که اگر آن پول (هندي) را ميگرفتم اين قسمتم نميشد.
همراه انقلاب اسلامي: آيةالله شالي از آغاز قيام امام خميني(ره) عليه رژيم وابسته پهلوي، همراه انقلاب بود و براي تحقق اهداف مرجعيت تلاش نمود.
ايشان خود ميگويد: در سالي که امام خميني(ره) قيام کردند، من هم عليه رژيم ده شب در مسجد النبي منبر رفتم، شب نهم آمدند منزل مرا دستگير کنند، زير کرسي نشسته بودم، از خدا خواستم که آن شب دستگير نشوم تا ده شب تکميل شود، بعد دستگير شوم؛ که ريختند در خانه و از خانواده سؤال کردند من کجا هستم؟ ميگفتند: عبا، عمامه، کفش و لباسهايش اينجاست، کجا پنهان شده است؟ و... خانواده گفتند بگرديد پيدايش کنيد؛ حمام و دستشويي و اتاقهاي را گشتند، ولي مرا پيدا نکردند!
بازداشت: ايشان با بيان خاطره ديگري از دوران مبارزه ميگفت: در حمايت از امام خميني(ره) به منبر رفتم و گفتم: اي مردم، چرا آرام نشستهايد؟ چرا سکوت کردهايد؟ شاه دارد کشور شما را ميفروشد. چرا مرجع ما نتواند و نبايد يک فرد عادي را امر به معروف کند؟! امام ميگويد: تو شاهي، خوب باش، وطنت را نفروش، وطنفروش نشو... . که همين باعث شد ساواک مرا بازداشت کند. در آنجا از من تعهد گرفتند که ديگر منبر نروم، لذا نوشتم منبر نميروم. به همين دليل تا شاه بود، منبر نرفتم و بر صندلي نشستم و سخنراني کردم، ميآمدند و ميگفتند: تو قول دادي منبر نروي. ميگفتم اي مردم، آيا اين منبر است يا صندلي؟!!... .
پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز آيةالله شالي در عرصههاي مخلتفي چون نمايندگي مجلس خبرگان رهبري، امامت جمعه شهرستان تاکستان، پوشيدن لباس رزم و حضور در جبهههاي حق عليه باطل، جلسات اخلاقي و تربيت نفوس، خالصاله خدمت نمود.
طبع شعري: آيةالله شالي از ذوق و طبع شعري نيز برخوردار بود و اشعار زيبايي در رثاي اهلبيت(علیهمالسلام) از ايشان به يادگار مانده است.
ارتحال: آيةالله شالي پس از عمري مجاهده و بندگي خدا، در نهم مرداد سال 1385 شمسي، دار فاني را وداع گفت و روح بلندش به ملکوت پيوست.
پيکر پاک آن فقيه عارف با حضور علما و اقشار مختلف مردم در قم و قزوين تشييع گرديد و پس از انتقال به زادگاهش، در کنار مسجد جامع شهر شال به خاک سپرده شد.
روحش شاد و يادش گرامي باد
منابع: ويژهنامه سلوک سيدحسن، فصلنامه آيين سلوک
تهيه و تنظيم: حجةالاسلام والمسلمين علي عليزاده ثاني